تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

۱۵۰ سال مدت کمی نیست ؟یاد آن سالها که می افتم قند در دلم آب می شود میعاد گاه همه عشاق من بودم .زیر سایه ام می نشستند از زندگی فردایشان می گفتند.سرانجام یک قلب روی بدنم نقاشی وسپس اسمشان را کنار قلب حک می کردند و...وچقدر خوشبخت بودم که ناظر این همه عشق پاک بودم.اما الان چند سالی است که فقط باید دروغ عشاق را بشنوم.بعضی وقتها هم روی پوستم قلب حک می کنند اما معمولا چند روز بعد اسم معشوقشان را پاک و اسم دیگری را می نویسند و...یاد آن روزها که می افتم آتش می گیرم...

فردا صبح اهالی آن شهر کوچک در کمال حیرت مشاهده کردند که درخت کهنسال شهرشان آتش گرفته!

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت8:10 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

زندگي سختي را در پرورشگاه گذراندم .اوايل يعني زماني كه خردسال بودم و سال هاي اول دبستان را مي گذراندم حتي به اين فكر نمي كردم كه چرا ديگران پدر و مادر دارند و من ندارم.اما وقتي كلاس پنجم بودم و در يكي از درسها نمره ي ضعيفي آوردم  خانم معلمان با عصبانيت گفت :"فردا به پدر يا مادرت ميگي سري به مدرسه بزنند." در فكرش بودم كه  چه بگويم!كدام پدر و مادر؟ كه مريم بلند شد و گفت:"خانم اجازه...نازي پدر و مادر ندارد ،پرورشگاهي است .چند تا از بچه هاي كلاس خنديدند و بقيه با تعجب نگاهم كردندو...اما خانم معلم لبش را گاز گرفت و كنارم ايستاد و گفت :"الهي بميرم عزيزم ...مهم نيست ،لازم نيست به كسي چيزي بگي ،بيشتر درس بخوان..." و به اين ترتيب از آن روز به بعد متوجه  يك نكته مهم در زندگي ام شدم بايد به گونه اي درس بخوانم كه هرگز هيچ معلمي سراغ پدر و مادرم را نگيرد!و همين موضوع باعث شد كه از آن روز به بعد هميشه بهترين نمره را بگيرم.بعد هم كه به دبيرستان رفتم همين روال را ادامه دادم هر چند كه حالا بايد به گونه اي رفتار مي كردم كه دوستانم هم سراغي از والدينم نگيرند.روزهاي خيلي سختي را مي گذراندم چون بچه ها در خانه هايشان دور هم جمع مي شدند و من براي اينكه خانه اي نداشتم كه آنها را به آنجا دعوت كنم از آنها كناره گيري مي كردم .در كل دوران مدرسه ام حتي يك دوست صميمي هم نداشتم چون نمي خواستم كسي از زندگي ام سر در بياورد.دوران پيش دانشگاهي را به شدت درس خواندم و نتيجه ي اين تلاش آن بود كه در كنكور سراسري و در دانشگاه شهيد بهشتي تهران قبول شدم.با خود فكر مي كردم حالا ديگردر دانشگاه هيچ كس سراغ والدينم را نمي گيرد . اگر چه حدسم درست بود ،اما يك اشتباه كردم من دختري زيبا بودم كه از همان سال ورودم به دانشگاه چند دانشجوي پسر خواهان ازدواج با من بودند كه چاره اي نداشتم جز آنكه حقيقت را برايشان فاش كنم،به اين ترتيب در آنجا هم خيلي زود همه فهميدند من "بچه پرورشگاهي"هستم وهمان سختي دوران كودكي برايم تكرار شد،تا بالا خره به عنوان شاگرد اول رشته ي دندان پزشكي از دانشگاه فارغ التحصيل شدم . درست آخرين روز دانشگاه بود كه مهمترين واقعه ي زندگي ام رخ داد.نيلوفر يكي از بچه هاي كلاس به من گفت:"نازي يك كار خوب در يك بيمارستان برايت سراغ دارم با يك حقوق عالي."و به اين ترتيب يك هفته پس از فارغ التحصيل شدنم به عنوان دندان پزشك در آن بيمارسان مشغول به كار شدم .موقعيت عالي كاري ام در كنار زيبايي خدادادي ام باعث شد كه خيلي زود در آن بيمارستان مطرح شوم.خودم احساس مي كردم كه چند تن از پزشكان آقاسعي مي كنند توجهم را جلب كنند،اما من بر خلاف تمام دختران جوان كه از پيدا شدن خواستگار خوشحال ميشوند هميشه از اين بابت دچار وحشت بودم؛چرا كه با خود فكر مي كردم،"اگر هر كدام از آنها بخواهند به خواستگاريم بيايند چاره اي ندارم جز اينكه حقيقت را بگويم و...اين يعني فاش شدن راز زندگي ام و انگشت نما شدن در محيط كار.تفاقاً پيش بيني ام درست از آب در آمد و در همان سال اول حضورم در آن بيمارستان كه توام بود با موفقيت كاري-دو ،سه تا خواستگار برايم پيدا شد .چند نفر از همكارانم و از بين پزشكاني كه با بيمارستان ما ارتباط داشتند،مستقيماً از من تقاضاي ازدواج كردند،اما چون قبلاًفكرش را كرده بودم،به هر كدامشان كه پا جلو گذاشت يك پاسخ مشخص دادم:"من مشكلي دارم كه ازدواجم را غير ممكن كرده."البته خيلي زود متوجه شدم كه به خاطر اين "دروغ مصلحت آ ميز"از جهتي ديگر تابلو شده ام؛در بيمارستان شايعه شده بود كه "نازي دچار يك بيماري صعب العلاج است و به همين خاطر نمي خواهد و نمي تواند با كسي ازدواج كند."هر چند كه از اين شايعه اصلاً خوشم نمي آمد ،اما لا اقل اين حسن را داشت كه ذهن هيچ كس متوجه اصل ماجرا نمي شد . تا اينكه يك روز رئيس هيئت پزشكان كه به دليل اينكه من هم در هيئت پزشكان بودم با او در تماس بودم-و مرد جوان 35 ساله اي بود،به من گفت:"لطفاً قبل از بيرون رفتن از بيمارستان به اتاق من بياييد باهاتون كار دارم."برايم كاملاًروشن بود كه دكتر كاري غير از كار اداري دارد ،اما از اين جهت خوشحال بودم كه او صاحب زن و فرزند بود و يقين داشتم كه خواستگاري در بين نيست.با اين راحتي خيال و اين نگراني كه او با من چه كاري مي تواند داشته باشد،به اتاق او رفتم.دكتر ابتدا نظر مرا در مورد پروژه هاي بيمارستان پرسيد و سپس رفت سر اصل مطلب"خانوم رضايي ميدوارم حرفي كه ميزنم فضولي محسوب نشه ،اما من شايعه اي در مورد شما شنيدم و به من حق بديد كه بدونم بيماري همكارم چيه ؟شايد بشه كاري براش كرد .اگر قابل درمان است شما را به خارج فرستاد .براي چند لحظه گيج شدم ؛از يك طرف با خودم قرار گذاشته بودم كه تحت هيچ شرايطي "پرورشگاهي"بودنم را در بيمارستان فاش نسازم و از سوي ديگر اين حق را به دكتر مي دادم كه به عنوان همكار جوياي حالم باشد.سر انجام لب به اعتراف گشودم و گفتم:"اميدوارم اين راز بين خودمون بمونه،ولي واقعيت اينه كه من در پرورشگاه بزرگ شدم و هرگز پدر و مادري نداشتم،به همين خاطر و از اونجايي كه مي دونم براي مردها ازدواج كردن با يك دختر پرورشگاهي مانند من سخته –چون نمي خوام كسي از اين وضعيتم با خبر بشه –به همه اون جواب را دادم كه..."حرفم كه تمام شد دكتر چند ثانيه اي خيره نگاهم كرد و ناگهان زد زير خنده و گفت: پس تو هم از خودمان هستي ... يعني اينكه تو هم مثل من كلك مرغابي زدي.

وبعد گفت:كه خودش هم در پرورشگاه بزرگ شده و او هم به همين دليل ازدواج نكرده ولي به همه گفته كه زن و بچه دارد...وناگهان زل زد توي صورتم وپرسيد:"حالا با من ازدواج مي كني؟بهت قول مي دهم كه خوشبخت مي شيم."

وحالا پنج سال است كه از ان روز مي گذرد و من با آن مرد خوشبخت خوشبختم ولي با اين حال كه راز خوشبختي ام پرورشگاهي بودنم است،هر گاه كه نمازم تمام مي شود و سجده مي كنم اولين جمله اي كه به زبان مي آورم اين است:"خدايا تورا به قدرتت قسم مي دهم كه هرگز هيچ بچه اي را پرورشگاهي نكني."

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت8:12 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

يك ربع  پشت چهار راه ايستاده بود وعصاي سفيدش را به نشانه ي كمك به زمين مي كوبيد .با خود فكر مي كرد اي كاش مي توانست ببيند تا بتواند كارهاي مردانه وبزرگ انجام دهد.دوباره با خستگي فرياد كشيد :"يكي ممكنه به من ..."وگرمي يك دست را روي شانه هايش احساس كرد.چند قدم مانده بود به آن سوي خيابان برسد كه صدايي شنيد :"يكي به اون دو تا كمك كنه مگه نمي بينيد هر دو تاشون ..."تنش يخ كرد.تازه فهميد مردي و مردانگي چشم نمي خواهد.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت12:11 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

با هر ضربه اي كه فرود مي آمد ،هراسان چشمان خود را جمع مي كرد واز آن دريچه تنها دستان قدرتمند پدر را مي ديد كه بالا مي رفت و هر بار بر اندام كوچك و مچاله مادر فرود مي آمد.هميشه پدر كه از در بيرون مي آمد سرخ و برافروخته بود وبعد با لبخندي احمقانه مي گفت كه با مادر شوخي مي كرديم .واما پسرك هيچ گاه نفهميد كه چطور و چه وقت ياد گرفت كه شوخي كند با همه آدمها ،حتي آنهايي كه دوستشان داشت.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت6:56 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

ساک کوچکش را گوشه ای انداخت و روی تخت نشست واز پشت پنجره به منظره بیرون خیره شد وبه بازی روزگار فکر کرد ...،سی و پنج سال قبل با نقشه ی زنش ،مادرش را جلوی در همین مکان رها کرد ورفت و...وحالا از پشت پنجره ،نگاهش به تابلو ورودی آنجا دوخته شده بود؛ُآسایشگاه سالمندان"

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت6:29 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

روزی زنی نزد حضرت داوود(ع)رفت وازاوپرسید:خداوندعادل است یاظالم ایشان فرمودند:خداوند عادل است و سپس رو به زن کردوپرسید:چراچنین سوالی پرسیدی. زن گفت:من سا ل ها پیش همسرم راازدست داده ام وسه فرزندم رااز نخل ریسی سیرمی کنم.

دیروزیک طناب درست کرده بودم ومی خواستم آن را به بازارببرم که بفروشم وبرای شام  چیزی بخرم که بادشدیدی شروع به وزیدن کرد.طناب راباد برد. ومن و فرزندانم گرسنه ماندیم  درهمان لحظه دومردبه خانه ی حضرت داوود آمدند وگفتندکه مامی خواهیم   نذری را ادا کنیم .حضرت فرمود نذرتان برای چیست ؟

_یکی از آن مردان گفت :ما با کشتی تجارت می کنیم .دیروز باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و کشتی ما به صخره ای برخورد  کرد و سوراخ شد ما نذر کردیم اگر سالم به مقصد برسیم نفری صد دینار به فقیر کمک کنیم . در همان لحظه پرنده ای با طنابی به دهان بر روی عرشه ی کشتی نشست ما طناب را برداشتیم وآن را در سوراخ کشتی فرو کردیم و بعد کم کم هوا خوب شد ودریا آرام شد . حال آمده ایم که نذرمان را ادا کنیم .حضرت داود تمام پول ها را به آن زن بخشید وفرمود : خداوند عادل مطلق است و برای تو از دریا تجارت کرده است

_پی نوشت :داستانش خیلی تامل برانگیز بود حیفم اومد شما ها نخونیدش          

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت0:55 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

می خواستم اسم وبلاگو عوض کنم چون  احساس می کنم (نه مطمئنم که)در مورد من صادق نیست ولی دلم نیومد چون  اون موقع که داشتم این وبلاگو می ساختم به نظرم این مناسب ترین اسم بود.(تنهاترین دختر)ولی تازه فهمیدم اصلا تنها نیستم من کسی رو دارم که تازه به وجودش پی بردم خیلی مهربون وخیلیم سختگیره ولی همین سختگیریشه که منو مجذوبه خودش کرده .بعد از خدا پدر ومادرمم د و تا فرشته اند و بعد از اونا  دوستایی دارم که هر کدومشون یه موهبت الهین که شامل حال من شدن .

پی نوشت :ا زخدای خوب و مهربون سپاسگزارم که انهمه نعمت به داده.

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت1:33 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

سلام من بر گشتم ولی ایندفعه با یه عالمه انرژی.یه سالی میشه که نیستم هم دلو دماغ نوشتن نداشتم وهم وقت سر خاروندن ولی اگه خدا بخواد سعی میکنم به روز باشم.منتظر کامنتام باشید ولی ایندفعه نمیره تا سال بعد

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت3:16 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

داستان از این قراره که وقتی من راهنمایی بودم انشاهامو می نوشتم میدادم مامانم ویرایشش کنه آخه دست به قلم مامانم خیلی خوبه .خلاصه مامانم میگرفت و حسابی .........یه بار تو یه مسابقه که تو منطقه ۱ برگزار میشدو منم اسمم رد شده بود که شرکت کنم نفر اول شدم .تو پوست خودم نمیگنجیدم همه  جا پز میدادم که نفر اول شدم یادم رفته بود نفر اول شدنم رو مدیون مامانمم بگذریم.براموم یه سری کلاسای نویسندگی گذاشتن بعد از مدتی دیدم نسبت به همکلاسیام خیلی ضعیفم .نمیتونم مثل اونا اونقدر روان بنویسم .نویسندگی رو رها کردم پا به رشته ی ریاضی گذاشتم.ولی وقتی رفتم پیش دانشگاهی به خاطر استاد عزیزم (دکتر حسینی یکتا)دوباره علاقم برگشته و دوست دارم بنویسم.امید وارم یه روزی نویسنده ی قابلی بشم.منتظر کامنتای بعدی من باشید

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت7:19 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

سلام به دوستان خوبم که با نظراتشون به من دلگرمی میدن قصدم از به راه انداختن این وبلاگ نوشتن داستان های تلخ و عبرت آموز از نویسندگان ناشناس و شناس وخودم بود ولی حالا نظرم عوض شده  آخه یه زمانی قرار بود من نویسنده بشم .داستان نویسنده شدنم خیلی مفصله که تو کامنت بعدی براتون می گم.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت7:4 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

خیلی وقته ننوشتم آخه دستم به نوشتن نمیره تایپم یادم رفته زندگی بعضی اوقات آدما رو مجبور میکنه که دست از همه چی بکشن و فقط اجازه دارن بشینن نگاه کنن و ببینن سر نوشت چه بلایی سرشون داره میاره منم تو این مدت تو همین حال بودم .اول کلی تلاش کردم تا نذارم راحت با زندگیم بازی بشه ولی بعد فهمیدم با سرنوشت نمیشه جنگید برام دعا کنید .محتاج دعای همه ی شما دوستان عزیزم هستم .

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت1:37 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

سلام به دوستای گلم میخوام یه تحولاتی تو وبلاگ ایجاد کنم به جای داستان های کوتاه می خوام یه کم از خودم بنویسم پس منتظر پستای جدیدم باشید

+نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت1:24 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

شب بود .داخل اتاق شد و بی سر وصدا در گاو صندوق را باز کرد .داخل گاو صندوق پر از پول و طلا بود .یکی از طلا ها برق عجیبی داشت .با ولع آن را برداشت دستش لرزید وطلا از دستش روی زمین افتاد .ازآن به بعد هرگز دزدی نکرد .روی آن نوشته شده بود "الله"

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت1:41 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

چه قدر سخته  تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و بجای اینکه  لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری.  چه قدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی و چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت1:39 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

مامانم دیشب تو خواب همش از دست درد ناله کرد.صبح که از خواب پاشدم به امید این که هنوز از خواب بیدار نشده باشه و نرفته باشه تو آشپز خونه تا کارارو راست و ریست کنه میرم تو آشپز خونه .خدارو شکر بیدار نشده بود. تند تند کارارو میکنم با سرو صدا(البته حواسم نبود وقتی مامانم بیدار شد فهمیدم از سرو صدا بیدار شده.)

میگه:عزیز دلم درست مهمه اینا یه روز تموم میشه.

تو دلم میگم:وجود تو برام مهم تره در ضمن درسمم میخونم قربونت برم .ولی انگار مادرا حرف بچه هاشونو میخونن چون وقتی تو چشماش نگاه کردم پر اشک بود.

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت6:13 بعد از ظهرتوسط محدثه | |