تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

به هم قول داده بودند که وقتی جواب آزمایش را گرفتندهمدیگر را تنها نگذارند.فقط به خاطر خودشاننه به خاطر بچهو روز بعد زن به همسرش گفت:"مشکل از منه!" چند وقت بعد با سر کوفت ها و بد رفتاری های مرد زن خانه را ترک کردو مرد خوشحال از اینکه همسرش خودش خانه را ترک کرده چشمش به برگه ی آزمایش در کمد افتاد.بدنش یخ کرد .مشکل از خودش بود

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت9:10 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

صدای پرستار در گوشش پیچید:"آقا تبریک میگم شما صاحب یه دختر تپل مپل شدید". مرد نگاهی به اطرافش انداخت. می خواست به زمین سقوط کند.دلش میخواست فریاد بکشد . پرستار به طرف مرد رفت و گفت:"دختر برکت خانه است نکنه...! مرد حرف پرستار را قطع کرد و گفت:"من غلط بکنم نا شکری کنم خدا بعد از چند پسر بالاخره مرا لایق داشتن یک دختر کرد.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت8:58 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

شب امتحان بود و خود را برای امتحان فردا صبح آماده نکرده بود.او تا پاسی از شب بیدار ماندو همه ی سوال ها و جواب ها را در برگه های کوچک  نوشت. امتحان برگزار شد ولی صندلی او خالی بود.او خواب مانده بود.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت8:48 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

هوای راهرو دادگاه گرفته خفه بود.چهرهغضبناک پیرمرددر هم گره خورده بود و پسر مدام با التماس می گفت :"آقا غلط کردم تو را به خدا مرا ببخشید ........"پیرمرد با غیظ پسر را نگاه کردو به یاد حرف پزشک افتاد:"متاسفم خانم شما سکته سکته قلبی کرده ودر دم ...."اشک ر وی گونه اش لغزید. باز صدای پسرک در گوشش پیچید:"غلط کردم آقا!     من فقط شوخی کردم .خانومتان که گوشی را برداشت گفتم شوهرتان تصادف کرده و مرده! به خدا همین!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت9:7 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

مرد دستهایش را از پنجره بیرون برد و با غرور گفت: ای آفتاب بر دستهای من بتاب !می دانم  که تو هر روز به خاطر من طلوع می کنی .ناگهان ابری سیاه آفتاب را پوشاند و آسمان تیره شد. مرد دستهایش را آرام داخل آورد وبا خود زمزمه کرد:انگار آفتاب حرفهایم را شنید.باید آهسته تر می گفتم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

در بدو تولد مادرش را از دست داده بودبدون هیچ تصویر و خاطره ای از او.یک روز که خیلی دلتنگ شده بود فرشته ای در اتاقش ظاهر شدو به او گفت که می تواند بعد از این او را مادر صدا کند.دخترک خوشحال شد به سوی پدرش رفت تا این موضوع را به او هم بگویداما ناگهان پدرش را  دیدکه عکس آن فرشته را در دست گرفته و می گرید.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت3:33 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

چند سالی بود که با هم در کانون اصلاح و تربیت بودند.یکی به اتهام قتل ودیگری به جرم دزدی .خیلی با هم رفیق بودند .روز تولد جوان متهم به قتل دوستش کیک و کادو تهیه کرد تا جشن بگیرند .اما وقتی دوستش کیک را دید به جای خوشحالی بر  خود لرزید چون هجده شمع روی کیک می سوخت.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت3:26 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

ماشین مدل بالایی جلو در خانه ی سالمندان توقف کرد. مرد جوان وشیک پوشی پیاده شد و پیرمردی را پیاده کرد. هنگامی که در دفتر مسئوول خانه سالمندان بودندپیرمرد گفت:((پسرم لطفا برایم اتاق ۲۱۸ را بگیر .))پسر با تعجب پرسید :((پدر اخر چه فرقی میکند؟)). پیرمرد با حسرت گفت:((خوب یادمه پدرم را دقیقا توی همین اتاق اوردم))مرد جوان لحظه ای به فکر فرو رفت بعد دست پدرش را گرفت و به خانه برد. چون اصلا دلش نمی خواست پسرش روزی او را در همین اتاق تنها بگذارد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت11:11 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

به دوستم گفتم :((من چشم میزارم تو برو قایم شو )) چشم گذاشتم و تا ۳۰ شمردم. بعد هم دنبالش گشتم ولی اثری از او نبود.انگار آب شده بود و رفته بود داخل زمین. بعد ها فهمیدم ان قسمت از جنگل یک باتلاق بزرگ داشت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت11:6 قبل از ظهرتوسط محدثه | |