تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

جان کارمودی پدری بود که زندگی ورویاهای او یکباره فرو ریخت او غرق در فکر و اندیشه ی گذشته بود ولی تنها چیزی که به یاد می اورد تقاضایی بود که دخترش مارگ چند شب پیش از او کرده بود .((مارگ چند شب پیش نزد پدرش رفت واز او خواست تا یکی از داستان های کتاب جدیدش را برای او بخواند ولی پدرش درگیر گزارشی بود که باید برای کارش آماده میکردپدر به او گفت که من وقت ندارم برو آن را به مادرت بده مارگ گفت :مادر سرش از تو شلوغ تر است و باز همانجا ایستاد .بعد از مدتی دوباره از پدرش خواست تا داستانی از آن کتاب را برایش بخواندولی پدرش گفت:که بگذار برای یک روز دیگه باشه!مارگ هم در نهایت ادب گفت :باشه بابا پس کتاب را روی میز گذاشتوادامه داد:هر وقت که آماده ی خوندن شدی برای خودت بخوان اما طوری بلند بخوان که من هم بشنوم .))اینها چیزی بود که جان کارمودی بعد از سانحه ی دلخراش رانندگی که در آن دخترش را از دست داده بود به یادمی آورد .آن کتاب هنوز روی میز بود .جان آن را برداشت و شروع کرد به خواندن اما طوری بلند می خواند که دخترش هم بشنود!؟

+نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت10:13 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

این کارها از او بر نمی آمد . یاد حرف مادرش افتاد :((پسرم لقمه ی حرام شگون ندارد .روزی را خدا میرساند ))زن از کارگاه بیرون آمد .پشت به خیابان چادر را روی سرش جمع وجور کرد .موتوری چرخی زد و به زن نزدیک شد .کیف را قاپید و به سرعت دور شد.چند خیابان آن طرف تر پسر کیف را از دوستش گرفت و چشمش به عکس داخل کیف افتاد .اشک روی گونه هایش لغزید عکس مادرش بود.

+نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت9:28 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

هیچ گاه بین من مادرم تفاهمی وجود نداشت.هیچ نقطه اشتراکی بین ما نبود.اما حالا بعد از چهل سال زندگی اولین نقطه مشترک ایجاد شد.حالا من هم مثل او مادر ندارم و هیچ کاری جز گریه از من بر نمی آید.

+نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت1:59 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

"پانتینو "پیرمرد ۶۶ ساله مثل همه ی روز های اول ماه داخل پستخانه نشسته بود و در قسمت آدرس گیرنده پاکت نامه نشانی خانه ی خودش را می نوشت و بعد هم بسته را تحویل پستچی محله داد و گفت:"کالیگیا"یادت نره ها نامه رو سه ساعت دیگه بیار دم خونه ی ما که من منزل باشم ! سه ساعت بعد"کالیگیا" پستچی محله جلو در خانه ایستادو صدایش را انداخت ته گلو وزن ۵۸ ساله "پانتینو"را صدا کرد:آهای "مینچو" زود بیا و انعام منو هم بیار که برات از  بچه هات که خارج  از کشورند نامه دارم! "مینچو"پیرزن مهربان نیز طبق عادتش با شوق ذوق رفت دم خانه یک سکه به پستچی داد و نامه را گرفت و خطاب به شوهرش گفت:بیا "پانتیو "....بچه ها نامه فرستادن ! وبعد زیر لب زمزمه کرد :((بگذار شوهر بیچارهام فکر کنه که من واقعابا این نامه های دستنویس او خو شحال میشم که بچه هام نامه دادن این طوری "پانتینو" به خاطر شادی من خوشحال میشه و هم "کالیگیا"ی پستچی یک انعامی گیرش میاد!))

+نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت7:41 قبل از ظهرتوسط محدثه | |