|
پیر مرد درست مانند یک کودک خردسال هر طور که می توانست دوست داشت سربه سر بقیه ی پیرمرد های خانه ی سالمندان بگذارد.از جمله اینکه هفتهای یکی دوبار خودش را به مردن میزد .معمولا هم دوستانش را این طور سر کار می گذاشت که وقتی همه از خواب بیدار می شدند-یا صبح ویا بعد از خواب عصر -گاهی او نفسش را در سینه حبس میکرد و از روی تخت بلند نمی شد و هر قدر هم تکانش می دادند حرکت نمی کرد و موقعی که پیر مردها صدای نفسش را نمی شنیدند و نگران می شدندو بغض می کردندو.....آن وقت از روی تخت میپرید پایین و می خندیدو بقیه را شاد میکرد و..... وهر کس هم معترضش میشد میگفت:می خوام یادم بیاد که هنوز کسانی هستند که نگران مردنم باشند!آن روز بعد از ظهر نیز همان قصه تکرار شد وقتی پیرمرد ها تکانش دادند و حرکت نکرد و صدای تنفسش هم نیامد همه ی پیرمرد ها داشتند به شوخی تکراری می خندیدند غیر از جورج .او میدانست ویلیام آنقدر نسکافهی داغ را دوست دارد که حتی برای شوخی هم نمی گذارد سرد شود.اما حالا نسکافه ی پیز مرد سرد شده بود!
جیمی و آندرو که هر دو قهرمان بودندبه الیزا که او هم قهرمان شیرجه بود علاقه مند بودند.الیزا برای اینکه شوهر ایده ال خود را انتخاب کند یک مسابقه ی شیرجه از بالای پشت بام خانه اش در استخر حیاط برگزار کرد تا هر کس برنده شد با او ازدواج کند. ساعت ۱۲ شب بود که جیمی و آندرو از ۱۷ متر فاصله به به داخل استخر شیرجه زدندو............هفته ی بعد الیزا با پسر خاله اش دیوید ازدواج کرد .دیوید عادت نداشت وقتی آب استخر را خالی میکند به کسی اطاع دهد!
|
Aboutهفته دوم اسفند 1387هفته سوم بهمن 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مهر 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 Links
دختراوپسرا |