تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

پیر مرد درست مانند یک کودک خردسال هر طور که می توانست دوست داشت سربه سر بقیه ی پیرمرد های خانه ی سالمندان بگذارد.از جمله اینکه هفتهای یکی دوبار خودش را به مردن میزد .معمولا  هم دوستانش را این طور سر کار می گذاشت که وقتی همه از خواب بیدار می شدند-یا صبح ویا بعد از خواب عصر -گاهی او نفسش را در سینه حبس میکرد و از روی تخت بلند نمی شد و هر قدر هم تکانش می دادند حرکت نمی کرد و موقعی که پیر مردها صدای نفسش را نمی شنیدند و نگران می شدندو بغض می کردندو.....آن وقت از روی تخت میپرید پایین و می خندیدو بقیه را شاد میکرد و..... وهر کس هم معترضش میشد میگفت:می خوام یادم بیاد که هنوز کسانی هستند که نگران مردنم باشند!آن روز بعد از ظهر نیز همان قصه تکرار شد وقتی پیرمرد ها تکانش دادند و حرکت نکرد و صدای تنفسش هم نیامد همه ی پیرمرد ها داشتند به شوخی تکراری می خندیدند غیر از جورج .او میدانست ویلیام آنقدر نسکافهی داغ را دوست دارد که حتی برای شوخی هم نمی گذارد سرد شود.اما حالا نسکافه ی پیز مرد سرد شده بود!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت7:57 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

جیمی و آندرو که هر دو قهرمان بودندبه الیزا که او هم قهرمان شیرجه بود علاقه مند بودند.الیزا برای اینکه شوهر ایده ال خود را انتخاب کند یک مسابقه ی شیرجه از بالای پشت بام خانه اش در استخر حیاط برگزار کرد تا هر کس برنده شد با او ازدواج کند. ساعت ۱۲ شب بود که جیمی و آندرو از ۱۷ متر فاصله به به داخل استخر شیرجه زدندو............هفته ی بعد الیزا با پسر خاله اش دیوید ازدواج کرد .دیوید عادت نداشت وقتی آب استخر را خالی میکند به کسی اطاع دهد!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت7:37 قبل از ظهرتوسط محدثه | |