تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

شب بود .داخل اتاق شد و بی سر وصدا در گاو صندوق را باز کرد .داخل گاو صندوق پر از پول و طلا بود .یکی از طلا ها برق عجیبی داشت .با ولع آن را برداشت دستش لرزید وطلا از دستش روی زمین افتاد .ازآن به بعد هرگز دزدی نکرد .روی آن نوشته شده بود "الله"

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت1:41 قبل از ظهرتوسط محدثه | |

چه قدر سخته  تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و بجای اینکه  لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری.  چه قدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی و چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت1:39 قبل از ظهرتوسط محدثه | |