تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

داستان از این قراره که وقتی من راهنمایی بودم انشاهامو می نوشتم میدادم مامانم ویرایشش کنه آخه دست به قلم مامانم خیلی خوبه .خلاصه مامانم میگرفت و حسابی .........یه بار تو یه مسابقه که تو منطقه ۱ برگزار میشدو منم اسمم رد شده بود که شرکت کنم نفر اول شدم .تو پوست خودم نمیگنجیدم همه  جا پز میدادم که نفر اول شدم یادم رفته بود نفر اول شدنم رو مدیون مامانمم بگذریم.براموم یه سری کلاسای نویسندگی گذاشتن بعد از مدتی دیدم نسبت به همکلاسیام خیلی ضعیفم .نمیتونم مثل اونا اونقدر روان بنویسم .نویسندگی رو رها کردم پا به رشته ی ریاضی گذاشتم.ولی وقتی رفتم پیش دانشگاهی به خاطر استاد عزیزم (دکتر حسینی یکتا)دوباره علاقم برگشته و دوست دارم بنویسم.امید وارم یه روزی نویسنده ی قابلی بشم.منتظر کامنتای بعدی من باشید

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت7:19 بعد از ظهرتوسط محدثه | |

سلام به دوستان خوبم که با نظراتشون به من دلگرمی میدن قصدم از به راه انداختن این وبلاگ نوشتن داستان های تلخ و عبرت آموز از نویسندگان ناشناس و شناس وخودم بود ولی حالا نظرم عوض شده  آخه یه زمانی قرار بود من نویسنده بشم .داستان نویسنده شدنم خیلی مفصله که تو کامنت بعدی براتون می گم.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت7:4 بعد از ظهرتوسط محدثه | |