تبليغاتX
دست نوشته - عادل مطلق

دست نوشته

روزی زنی نزد حضرت داوود(ع)رفت وازاوپرسید:خداوندعادل است یاظالم ایشان فرمودند:خداوند عادل است و سپس رو به زن کردوپرسید:چراچنین سوالی پرسیدی. زن گفت:من سا ل ها پیش همسرم راازدست داده ام وسه فرزندم رااز نخل ریسی سیرمی کنم.

دیروزیک طناب درست کرده بودم ومی خواستم آن را به بازارببرم که بفروشم وبرای شام  چیزی بخرم که بادشدیدی شروع به وزیدن کرد.طناب راباد برد. ومن و فرزندانم گرسنه ماندیم  درهمان لحظه دومردبه خانه ی حضرت داوود آمدند وگفتندکه مامی خواهیم   نذری را ادا کنیم .حضرت فرمود نذرتان برای چیست ؟

_یکی از آن مردان گفت :ما با کشتی تجارت می کنیم .دیروز باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و کشتی ما به صخره ای برخورد  کرد و سوراخ شد ما نذر کردیم اگر سالم به مقصد برسیم نفری صد دینار به فقیر کمک کنیم . در همان لحظه پرنده ای با طنابی به دهان بر روی عرشه ی کشتی نشست ما طناب را برداشتیم وآن را در سوراخ کشتی فرو کردیم و بعد کم کم هوا خوب شد ودریا آرام شد . حال آمده ایم که نذرمان را ادا کنیم .حضرت داود تمام پول ها را به آن زن بخشید وفرمود : خداوند عادل مطلق است و برای تو از دریا تجارت کرده است

_پی نوشت :داستانش خیلی تامل برانگیز بود حیفم اومد شما ها نخونیدش          

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت0:55 قبل از ظهرتوسط محدثه | |