تبليغاتX
دست نوشته - روزگار

دست نوشته

ساک کوچکش را گوشه ای انداخت و روی تخت نشست واز پشت پنجره به منظره بیرون خیره شد وبه بازی روزگار فکر کرد ...،سی و پنج سال قبل با نقشه ی زنش ،مادرش را جلوی در همین مکان رها کرد ورفت و...وحالا از پشت پنجره ،نگاهش به تابلو ورودی آنجا دوخته شده بود؛ُآسایشگاه سالمندان"

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت6:29 قبل از ظهرتوسط محدثه | |