با هر ضربه اي كه فرود مي آمد ،هراسان چشمان خود را جمع مي كرد واز آن دريچه تنها دستان قدرتمند پدر را مي ديد كه بالا مي رفت و هر بار بر اندام كوچك و مچاله مادر فرود مي آمد.هميشه پدر كه از در بيرون مي آمد سرخ و برافروخته بود وبعد با لبخندي احمقانه مي گفت كه با مادر شوخي مي كرديم .واما پسرك هيچ گاه نفهميد كه چطور و چه وقت ياد گرفت كه شوخي كند با همه آدمها ،حتي آنهايي كه دوستشان داشت.
+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت6:56 قبل از ظهرتوسط محدثه |
|