تبليغاتX
دست نوشته - شوخی

دست نوشته

با هر ضربه اي كه فرود مي آمد ،هراسان چشمان خود را جمع مي كرد واز آن دريچه تنها دستان قدرتمند پدر را مي ديد كه بالا مي رفت و هر بار بر اندام كوچك و مچاله مادر فرود مي آمد.هميشه پدر كه از در بيرون مي آمد سرخ و برافروخته بود وبعد با لبخندي احمقانه مي گفت كه با مادر شوخي مي كرديم .واما پسرك هيچ گاه نفهميد كه چطور و چه وقت ياد گرفت كه شوخي كند با همه آدمها ،حتي آنهايي كه دوستشان داشت.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت6:56 قبل از ظهرتوسط محدثه | |