تبليغاتX
دست نوشته - مردانگی

دست نوشته

يك ربع  پشت چهار راه ايستاده بود وعصاي سفيدش را به نشانه ي كمك به زمين مي كوبيد .با خود فكر مي كرد اي كاش مي توانست ببيند تا بتواند كارهاي مردانه وبزرگ انجام دهد.دوباره با خستگي فرياد كشيد :"يكي ممكنه به من ..."وگرمي يك دست را روي شانه هايش احساس كرد.چند قدم مانده بود به آن سوي خيابان برسد كه صدايي شنيد :"يكي به اون دو تا كمك كنه مگه نمي بينيد هر دو تاشون ..."تنش يخ كرد.تازه فهميد مردي و مردانگي چشم نمي خواهد.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت12:11 بعد از ظهرتوسط محدثه | |