|
زندگي سختي را در پرورشگاه گذراندم .اوايل يعني زماني كه خردسال بودم و سال هاي اول دبستان را مي گذراندم حتي به اين فكر نمي كردم كه چرا ديگران پدر و مادر دارند و من ندارم.اما وقتي كلاس پنجم بودم و در يكي از درسها نمره ي ضعيفي آوردم خانم معلمان با عصبانيت گفت :"فردا به پدر يا مادرت ميگي سري به مدرسه بزنند." در فكرش بودم كه چه بگويم!كدام پدر و مادر؟ كه مريم بلند شد و گفت:"خانم اجازه...نازي پدر و مادر ندارد ،پرورشگاهي است .چند تا از بچه هاي كلاس خنديدند و بقيه با تعجب نگاهم كردندو...اما خانم معلم لبش را گاز گرفت و كنارم ايستاد و گفت :"الهي بميرم عزيزم ...مهم نيست ،لازم نيست به كسي چيزي بگي ،بيشتر درس بخوان..." و به اين ترتيب از آن روز به بعد متوجه يك نكته مهم در زندگي ام شدم بايد به گونه اي درس بخوانم كه هرگز هيچ معلمي سراغ پدر و مادرم را نگيرد!و همين موضوع باعث شد كه از آن روز به بعد هميشه بهترين نمره را بگيرم.بعد هم كه به دبيرستان رفتم همين روال را ادامه دادم هر چند كه حالا بايد به گونه اي رفتار مي كردم كه دوستانم هم سراغي از والدينم نگيرند.روزهاي خيلي سختي را مي گذراندم چون بچه ها در خانه هايشان دور هم جمع مي شدند و من براي اينكه خانه اي نداشتم كه آنها را به آنجا دعوت كنم از آنها كناره گيري مي كردم .در كل دوران مدرسه ام حتي يك دوست صميمي هم نداشتم چون نمي خواستم كسي از زندگي ام سر در بياورد.دوران پيش دانشگاهي را به شدت درس خواندم و نتيجه ي اين تلاش آن بود كه در كنكور سراسري و در دانشگاه شهيد بهشتي تهران قبول شدم.با خود فكر مي كردم حالا ديگردر دانشگاه هيچ كس سراغ والدينم را نمي گيرد . اگر چه حدسم درست بود ،اما يك اشتباه كردم من دختري زيبا بودم كه از همان سال ورودم به دانشگاه چند دانشجوي پسر خواهان ازدواج با من بودند كه چاره اي نداشتم جز آنكه حقيقت را برايشان فاش كنم،به اين ترتيب در آنجا هم خيلي زود همه فهميدند من "بچه پرورشگاهي"هستم وهمان سختي دوران كودكي برايم تكرار شد،تا بالا خره به عنوان شاگرد اول رشته ي دندان پزشكي از دانشگاه فارغ التحصيل شدم . درست آخرين روز دانشگاه بود كه مهمترين واقعه ي زندگي ام رخ داد.نيلوفر يكي از بچه هاي كلاس به من گفت:"نازي يك كار خوب در يك بيمارستان برايت سراغ دارم با يك حقوق عالي."و به اين ترتيب يك هفته پس از فارغ التحصيل شدنم به عنوان دندان پزشك در آن بيمارسان مشغول به كار شدم .موقعيت عالي كاري ام در كنار زيبايي خدادادي ام باعث شد كه خيلي زود در آن بيمارستان مطرح شوم.خودم احساس مي كردم كه چند تن از پزشكان آقاسعي مي كنند توجهم را جلب كنند،اما من بر خلاف تمام دختران جوان كه از پيدا شدن خواستگار خوشحال ميشوند هميشه از اين بابت دچار وحشت بودم؛چرا كه با خود فكر مي كردم،"اگر هر كدام از آنها بخواهند به خواستگاريم بيايند چاره اي ندارم جز اينكه حقيقت را بگويم و...اين يعني فاش شدن راز زندگي ام و انگشت نما شدن در محيط كار.تفاقاً پيش بيني ام درست از آب در آمد و در همان سال اول حضورم در آن بيمارستان كه توام بود با موفقيت كاري-دو ،سه تا خواستگار برايم پيدا شد .چند نفر از همكارانم و از بين پزشكاني كه با بيمارستان ما ارتباط داشتند،مستقيماً از من تقاضاي ازدواج كردند،اما چون قبلاًفكرش را كرده بودم،به هر كدامشان كه پا جلو گذاشت يك پاسخ مشخص دادم:"من مشكلي دارم كه ازدواجم را غير ممكن كرده."البته خيلي زود متوجه شدم كه به خاطر اين "دروغ مصلحت آ ميز"از جهتي ديگر تابلو شده ام؛در بيمارستان شايعه شده بود كه "نازي دچار يك بيماري صعب العلاج است و به همين خاطر نمي خواهد و نمي تواند با كسي ازدواج كند."هر چند كه از اين شايعه اصلاً خوشم نمي آمد ،اما لا اقل اين حسن را داشت كه ذهن هيچ كس متوجه اصل ماجرا نمي شد . تا اينكه يك روز رئيس هيئت پزشكان كه به دليل اينكه من هم در هيئت پزشكان بودم با او در تماس بودم-و مرد جوان 35 ساله اي بود،به من گفت:"لطفاً قبل از بيرون رفتن از بيمارستان به اتاق من بياييد باهاتون كار دارم."برايم كاملاًروشن بود كه دكتر كاري غير از كار اداري دارد ،اما از اين جهت خوشحال بودم كه او صاحب زن و فرزند بود و يقين داشتم كه خواستگاري در بين نيست.با اين راحتي خيال و اين نگراني كه او با من چه كاري مي تواند داشته باشد،به اتاق او رفتم.دكتر ابتدا نظر مرا در مورد پروژه هاي بيمارستان پرسيد و سپس رفت سر اصل مطلب"خانوم رضايي ميدوارم حرفي كه ميزنم فضولي محسوب نشه ،اما من شايعه اي در مورد شما شنيدم و به من حق بديد كه بدونم بيماري همكارم چيه ؟شايد بشه كاري براش كرد .اگر قابل درمان است شما را به خارج فرستاد .براي چند لحظه گيج شدم ؛از يك طرف با خودم قرار گذاشته بودم كه تحت هيچ شرايطي "پرورشگاهي"بودنم را در بيمارستان فاش نسازم و از سوي ديگر اين حق را به دكتر مي دادم كه به عنوان همكار جوياي حالم باشد.سر انجام لب به اعتراف گشودم و گفتم:"اميدوارم اين راز بين خودمون بمونه،ولي واقعيت اينه كه من در پرورشگاه بزرگ شدم و هرگز پدر و مادري نداشتم،به همين خاطر و از اونجايي كه مي دونم براي مردها ازدواج كردن با يك دختر پرورشگاهي مانند من سخته –چون نمي خوام كسي از اين وضعيتم با خبر بشه –به همه اون جواب را دادم كه..."حرفم كه تمام شد دكتر چند ثانيه اي خيره نگاهم كرد و ناگهان زد زير خنده و گفت: پس تو هم از خودمان هستي ... يعني اينكه تو هم مثل من كلك مرغابي زدي. وبعد گفت:كه خودش هم در پرورشگاه بزرگ شده و او هم به همين دليل ازدواج نكرده ولي به همه گفته كه زن و بچه دارد...وناگهان زل زد توي صورتم وپرسيد:"حالا با من ازدواج مي كني؟بهت قول مي دهم كه خوشبخت مي شيم." وحالا پنج سال است كه از ان روز مي گذرد و من با آن مرد خوشبخت خوشبختم ولي با اين حال كه راز خوشبختي ام پرورشگاهي بودنم است،هر گاه كه نمازم تمام مي شود و سجده مي كنم اولين جمله اي كه به زبان مي آورم اين است:"خدايا تورا به قدرتت قسم مي دهم كه هرگز هيچ بچه اي را پرورشگاهي نكني."
|
Aboutهفته دوم اسفند 1387هفته سوم بهمن 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مهر 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 Links
دختراوپسرا |